تبليغاتX
دران
بسم الله الرحمن الرحيم

ياران سلام

رودخانه رمضان جاري شد. اين رودخانه از اقيانوس بي‌کران خدا سرچشمه مي‌گيرد و به وادي بشر سرازير است تا سيماي درونش را جلا داده و بر صفاي باطنش بيفزايد. بياييد غرق در رمضان گرديم تا خدايي شويم. ...

انشاءالله ادامه دارد

حلول ماه خدا را به شما خداپيشه‌گان ساکن در ملکوت خدا تبريک و تهنيت عرض مي‌کنم.

 

+ نوشته شده توسط قربان صحرایی چاله سرایی در شنبه 31 مرداد1388 و ساعت 0:29 |
بسم الله الرحمن الرحيم

قله‌روخون

ياران سلام

تابستان است و فصل سياحت. سياحت در گوشه‌وکنار ايران بزرگ براي آناني که ايرانگردي را در اولويت برنامه‌هاي گردشگري خويش قرار داده‌اند. اينبار مي‌خواهم از طريق اين وب‌سايت و با کمک يادداشت‌هاي مجازي، شما را به قلعه‌روخون ببرم. قلعه‌اي شگفت‌انگيز و منحصربه‌فرد در استان گيلان و در شهرستان فومن.

اگرچه اين گفتار در ماهنامه‌ي تالش، شماره‌ي تيرومرداد 1387 به چاپ رسيده است وليکن لازم ديدم آن را در اين‌ وبلاگ قرار داده تا آنهايي که دسترسي به دنياي مجازي از طريق اينترنت را دارند نيز با اين قلعه بيشتر آشنا شوند.

پس با ما همراه باشيد تا قلعه‌روخون ...

تالش‌گردي

هرگاه نامي از شمال ايران و سفر به اين ديار به ميان ‌آيد معمولاً درياي خزر و جاده‌هاي شمال و مسيرهاي ديگر، بندر انزلي، گردنه‌ حيران تالش‌زمين و احياناً شهر مرزي آستارا بيشتر در ذهن تداعي مي‌شود، اما اين همه‌ي شمال و گيلان نيست. گيلان به دليل پرباران بودن از سرسبزي ويژ‌ه‌اي برخوردار است. تماشاي مناظر آن همواره در رأس برنامه‌هاي گيلان‌گردي قرار داشته است. اما گيلان‌گردي و تالش‌گردي فقط در مناظر و طبيعت خلاصه نمي‌شود. در تمام گيلان به ويژه تالش مکان‌هايي استثنايي هستند که هر کدام دنيايي از عظمت و تماشا را در خود جاي داده‌اند. آثار و ابنيه‌ايي که ساخته‌ي بوميان منطقه بوده و برخي از آنها روزگاري کاربردي ويژه و استراتژيک داشته‌اند. اگر شما خواننده‌ي محترم اين مقاله معماري شگفت خانه‌هاي امامزاده‌ابراهيم شفت را به تماشا نشسته‌ باشي، اگر سيري در معماري منحصر به فرد ماسوله کرده باشي، اگري قلعه‌ي سلسال را در ليسار تالش گردش نموده باشي، و اگر قلعه‌رودخان فومن را ... همه‌ي اين‌ها نشان از عظمت و گوياي ذوق و هنر تالشاني دارد که در گيلان و ايران چندان شناخته شده نيستند. چنانچه ادامه‌ي مقاله‌ي ذيل را پي‌ بگيريد شما را با خود به قلعه‌رودخان مي‌برد و دقايقي ذهن شما را معطوف معماري يکي از دژهاي منحصربه‌فرد، شگفت و عجيب ايران مي‌کند.

بهانه

شنبه 18 خردادماه 87 به اتفاق برادر ارجمندم آقاي داريوش صحرائي (از رشت) و دوست گرامي‌ام آقاي ابراهيم علي‌پور (از تبريز) راهي فومن شده تا ديداري از دژ تاريخي قلعه‌رودخان داشته باشيم.  براي ديدار از قلعه رودخان که در روستاي قلعه‌رودخان قرار دارد بايستي پس از گذر از شهر فومن جاده‌اي بسيار زيبا و سرسبز به طول 23 کيلومتر را به سمت جنوب غربي اين شهر طي نمود. در اين مسير 23 کيلومتري پس از شهر فومن به ترتيب دهستان گشت، روستاهاي كردمحله، گشت‌رودخان، دهستان گوراب‌پس، سياه‌كش، سيدآباد، نظرآلات، حيدرآلات و قلعه‌رودخان عبور كرد.

در انتهاي جاده و در پاي کوهي که «قلعه» در آن واقع شده است ماشين را  پارک نموده و مي‌بايست مسير حدود 5/1 کيلومتري را تا رسيدن به قلعه پياده طي مي‌کرديم. اين مسير فوق‌العاده زيبا و بکر در انبوهي از درختان بومي جنگل‌هاي تالش، نظير توسکا، ممرز، راش، بلوط و ... پنهان شده است و هنگامي گام در آن مي‌نهي خود را در بهشتي گم‌شده مي‌يابي. ابتدا از روي پلي که در بين صخره‌هايي با ارتفاع نسبتاً بلند تعبيه شده است بايستي گذر نمود و آنگاه پياده‌رويي به عرض تقريبي حداقل 5/1 و حداکثر 2 متر (متغير) و به طول حدود 5/1 کيلومتر آدمي را در پيچ‌وخم جنگل به سوي خويش مي‌کشد. اين پياده رو به صورت پلکان احداث گرديده است تا بالارفتن به ارتفاع کوه سهل و ممکن باشد.

تماشاي مناظر اطراف آدمي را در رؤيايي واقعي و با نشاط سير مي‌دهد و تحمّل سيرِ سربالايي را افزايش مي‌دهد. هنگامي که به انتهاي مسير و به دروازه‌ي پر ابهت دژ مي‌رسي به کلي فراموش مي‌کني که سربالايي 5/1 کيلومتري را با چه مشقتي طي نموده‌ايي، زيرا عظمت آن تو را با خود به اعماق تاريخِ تالش و ذوق و هنر و توانمندي آناني که اين دژ عظيم را احداث نموده‌اند مي‌برد.

نزديکي دروازه‌ي ورودي قلعه تابلويي نصب است که مختصري از تاريخچه‌ي دژ در آن به نگارش درآمده است. مطالعه‌ي آن تاريخچه‌ سبب گرديد پس از بازگشت به قم، با تَورقي در منابع مکتوب، آن دژ را بهتر و بيشتر بشناسم. در مراجعه به آثار مکتوب در خصوص اين دژ عظيم، اطلاعاتي را فراگرفتم که مواردي از آن‌را با امتزاج دانسته‌هاي خويش براي شما خواننده‌ي محترم اين مقاله بازگو مي‌کنم، اميد که مفيد باشد.

قراين

روزگاري که اجداد ما جهت دفاع از ناموس و کيان وطن با نابکاران در پيکار بودند، به نظر مي‌رسد براي حفظ خدم و حشم لازم ديدند حِصني مستحکم در اطراف فومنات بسازند که براي امروزيان مرکزي شده‌است تا در ضمن تماشاي آن به سير و سياحت در مناظر جنگلي اطراف آن، به دور از مظاهر شهري، ايامي کوتاه را در آرامش سير نمايند. اگرچه آن مکان ممکن است با جبر جابران و زور زورمدران براي سلاطين دوران بنا گرديده باشد وليکن به هر روي اجداد تالشان اين منطقه، خواسته و يا ناخواسته، در اين پناه‌گاه عظيم و غيرقابل نفوذ خود را مدتي از حملات ناجوانمردان در امان نگه‌ مي‌داشتند. آنگونه که از برخي از  قراين بر مي‌آيد به نظر مي‌رسد تأسيس آن به دوره‌ي پيش از اسلام و حدود ساسانيان بر مي‌گردد، هرچند اين ادعا چندان اثبات نشده وليکن قراين طوري است که نمي‌شود آنرا رد نمود. از جمله اين موارد  مي‌توان در نوع  معماري آن نگريست که به شيوه‌ي دوران پيش از اسلام انجام گرفته است. اگرچه اين ادعا به کنکاش و مطالعات دقيق باستانشناسي بيشتري نياز دارد و وظيفه‌ي کارشناسان اين رشته را سنگين‌تر مي‌کند وليکن قراين اوليه بيانگر همين نکته است. برخي هم عقيده دارند سامانيان هم اين قلعه‌ را بازسازي نموده‌اند.

با مطالعه‌ي در آثار پيشينيان درمي‌يابيم: با اينکه منطقه‌ي قلعه‌رودخان روزگاري تختگاه و مرکز سلطنت حکمراني حاکمان گيلان بيه‌پس بوده، اما در صفحات کهنه‌کتاب تاريخ چندان ذکري از آن به ميان نيامده است. دکتر منوچهر ستوده مي‌نويسد: ملافتاح فومني در تاريخ گيلان تنها يک بار از کوه قلعه‌رودخان ياد مي‌کند و مي‌نويسد که اميره شاهرخ و کامياب، پسران اميره‌سالار و بني‌اعمام حسين‌خان بودند به دستور حسن‌خان کهدمي در کوه قلعه‌رودخان کشته‌شدند[1].

            وجه‌تسميه‌ي قلعه‌رودخان

            تقريباً در مطالعه‌ي همه‌ي مکتوباتي که مورد مراجعه‌ي نگارنده قرار گرفت سبب‌نامگذاري قلعه‌رودخان تقريباً بدين‌شکل ذکر گرديده بود: چون اين قلعه‌ي تاريخي در کنار رودخانه‌اي بنا گرديده، به نام قلعه‌رودخان ناميده شده است. برخي هم نوشته‌اند: رودخان مخفف رودخانه است و قلعه‌رودخان يعني قلعه‌اي که در کنار رودخانه بنا گرديده است. امّا نگارنده ـ که خود بومي و يک تالش است ـ نظرش اندکي با ديدگاه بالا متفاوت است و آن اينکه: به طور عموم در زبان تالشيِ مناطق شاندرمن به سمت تالش جنوبي، دو اصطلاح تقريباً مقابل هم داريم که وقتي يک تالش اصيل هرکدام را بشنود در ذهن خويش با سرعت معني واقعي‌اش را تداعي مي‌کند ولاغير. آن دو اصطلاح عبارتند از «روخون» و «خالَه».

            روخون: هرگاه جاده و مسير تردد تالشان از کنار و در امتداد و پهلو‌ به پهلوي رودخانه‌اي که با جنگل و کوه و درّه تؤام باشد به سمت مقصد برود، «روخون» ناميده مي‌شود. به عبارت ديگر، هرگاه در مقابل يک تالش اصيل گفته شود «روخون» بي‌درنگ اين مفهوم در ذهنش خطور مي‌کند: مسير و جاده‌اي که از در امتداد رودخانه‌اي به سمت مقصد مي‌رود.

            خالَه: عکس روخون در زبان تالشي خالَه است. پس خالَه مسيري است دور از رودخانه که از پاي کوه به سمت قُلّه ادامه مي‌يابد و هرچه به سمت ارتفاع و قله پيش مي‌رود بيشتر از رودخانه فاصله مي‌گيرد. اصطلاح روخون در زبان تالشي به جهت اهميت «آب» جا افتاده‌تر و بيشتر مورد استعمال است و حتي گاهي در مسير دشت‌هاي پرآب نيز کاربرد دارد.

بر اساس تعاريف فوق، تالشانْ بسياري از اماکن مشهور و غير مشهور را هم همراه روخون ذکر مي‌کنند، مانند: «موسلَه‌روخون»: يعني مسيري که به سمت ماسوله در فومن مي‌رود، «گشتَ‌روخون»: يعني مسيري که به سمت گشت در فومن مي‌رود، «شالماروخون»: يعني مسيري که به سمت «شالما» در ماسال مي‌رود، «دريا‌روخون»: يعني مسيري که به سمت «خشکه‌دريا» در شاندرمن مي‌رود، «اورماروخون»: يعني مسيري که به سمت «اورما» در شاندرمن مي‌رود.

            با توجه به اين تعاريف و توجه و دقت نظر به نوشته‌هاي پيشينيان به نظر مي‌رسد دژ قلعه‌رودخان نامي نداشته و فقط مسير آن در زبان تالشي به «قَلَه‌روخون» مشهور بوده است که به هنگام نگارش مانند بسياري از اسامي تالشي ديگر، دگرگون شده و به صورت فارسي «قلعه‌رودخان»، نوشته شد و با اين نام در مکتوبات ثبت گرديده است. به نظر مي‌رسد تالشان آن‌روزگار اين‌ دژ را فقط به نام «قَلَه» مي‌شناختند و چون قلعه‌اي عظيم و منحصر به فرد بود نياز به نامگذاري نداشت و اگر نامي هم داشته به دليل تلفظ آسان تک‌واژه‌ي «قَلَه» چندان استعمال نمي‌شده است. اگرچه بعدها وقتي آن دژ به دستور سلطان‌حسام‌الدين‌بن اميره‌دباج‌ بن اميره‌علاءالدين اسحاقي تجديد بنا شد و با توجه به شرايط زمانه مشهور شد به قلعه‌ي حسامي، يا قلعه‌ي سکسار، ولي با اين توصيف با دقت نظر کافي ملاحظه مي‌شود اين نام و اسامي ديگر هم، با همه‌ي عظمتي که اين قلعه دارد به گستره‌ي رايجي «قلعه‌رودخان» رواج نيافته است.

            عظمت بناي قلعه

اگرچه بوميان منطقه از وجود قلعه هميشه مطلع بوده‌اند و به خوبي، وجود اين سازه‌ي عظيم ساخته شده به دست نياکان خويش را سينه به سينه به نسل‌هاي بعد منتقل نموده‌اند وليکن در اسناد تاريخي پيش از قرن دهم هجري، نام و نشاني از قلعه ديده نمي‌شود اما در بين اهل دانش، آنگونه که مضبوط است اولين بار در سال 1830 ميلادي الکساندر خودزکو، محقق لهستاني‌الاصل روسي هنگام تحقيق در گيلان متوجه اين قلعه شد و در يادداشت‌هايي موقعيت اين بناي سترگ را چنين ثبت کرده است: «دژي است بر بالاي كوهي در قسمت علياي رودخانه‌اي به همين نام. بام آن سنگي است و طرفين ورودي داراي دو برج دفاعي مستحكم هستند و روي كتيبه سردر ورودي آن حك شده كه اين قلعه براي نخستين‌بار، در سال‌هاي 918 تا 921 هجري قمري براي سلطان ‌حسام‌‌الدين ‌بن ‌اميره ‌دباج ‌بن ‌امير ‌علاءالدين ‌اسحقي تجديد بنا شد. در سمت راست قلعه، رودخانه‌‏اي به همين نام قرار دارد كه از ارتفاعات سرچشمه گرفته و آب آن از جنوب به شمال، در جريان است».

مشاهده اين قلعه هر بيننده‌اي را به حيرت وا مي‌دارد به آن جهت که چگونه سازندگان هنرمند آن توانسته‌اند مصالح مورد نياز آن را از يک راه کوهستاني بسيار دشوار تا پاي کار در بلنداي کوه برسانند و دژي اين‌گونه بلند و محکمرا در ارتفاعي دور بسازند؟ دکتر منوچهر ستوده اعتراف مي‌کند که دژهاي زيادي را چه در ايران و حتي بيست قلعه‌ي بزرگ را در انگلستان ديده و مطالعه کرده است اما دژي به عظمت و استحکامي قلعه‌رودخان نديده است. وي اين دژ را يکي از عجايب هفت‌گانه‌ي گيلان و از دژهاي عجيب ايران مي‌داند و مي‌گويد فقط دژ اصطخر فارس شايد بتواند با اين دژ برابري نمايد. حتي تصريح مي‌کند که دژهاي خراسان، الموت، طارم زنجان در برابر اين دژ بسيار کوچک و ناچيزند، حتي معتقد است شايد مساحت ده تا دوازده قلعه از قلاع اخير بتواند با مساحت دژ قلعه‌روخان برابري نمايد.

            دکتر ستوده که در سالهاي مياني دهه‌ي 1340 خورشيدي از دژ قلعه‌رودخان بازديد داشته است در جلوي دروازه‌ي ورودي قلعه پايه‌ي ستوني از سنگ سفيد ديده است و با اندازه‌گيري ابعاد آن نوشته است که طول آن 77 سانتي‌متر، عرض آن 33 سانتي‌متر و طول پايه‌ي آن 35 سانتي‌متر و عرض پايه 25 سانتي‌متر بوده و عبارت زير با خط نستعليق خوش بر آن حک بوده است: «علاءالدين اسحقي خلد ملکه و سلطانه در تاريخ ثمان عشر و تسعمائه اين قلعه‌ي مبارکه را که مُسمّي به قلعه‌ي حسامي است و هرگز درجه‌ي تعمير نيافته .... 918 دانا چون دهر دشمن خوي هرزه‌ جوي .... خويش اظهار کند و عهد ....». امروزه کتيبه‌ي مورد نظرِ دکتر ستوده با فرسودگي بيشتري که يافته به موزه‌ي رشت منتقل و در آنجا نگهداري مي‌شود.

موقعيت جغرافيايي

            دژ کوهستاني قلعه‌رودخان که محققان با جرأت ادعا مي‌کنند دژي بي‌نظير و بزرگترين دژ نظامي‌ـ دفاعي ايران است در فاصله‌ي 23 کيلومتري جنوب غربي باستانْ‌‌شهر تاريخي فومن واقع شده است. ارتفاع آن از سطح درياي آزاد بين دو عدد 655 و 715 متر متغير و در مختصات جغرافياييِ 49درجه و 21 دقيقه‌ي طول جغرافيايي شمالي و 37 درجه و 7 دقيقه‌ي عرض جغرافيايي شرقي قرار گرفته است. مساحت کلي قلعه‌ را بيش از 50 هزار مترمربع برآورد کرده‌اند. درازاي دايره‌ي بسته‌ي قلعه به طول 1500 متر و طول کلي آن 500 متر و پهناي دژ در نقاط مختلف متفاوت است.

موقعيت نظامي

            آنچه خود شخصاّ با حضور در قلعه ملاحظه نمودم و آنگاه با مطالعه‌ در مکتوبات به نگارش درآمده در خصوص دژ قلعه‌رودخان آموختم بدين‌قرار است: مصالح ساختماني اين دژ عظيم از سنگ و آجر بوده و در بخش‌هاي آسيب‌پذير و حساس، از سنگ وساروج استفاده شده است. اين دژ که بزرگ‌ترين قلعه‌ي آجري ايران مي‌باشد، در دو بخش ارگ يا شاه‌نشين و قسمت نظامي يا قورخانه احداث گرديده است. بخش ارگ در قسمت غربي اين بنا واقع است. در بيشتر اتاق‌ها، برج‌ها و سقف‌هاي گنبدي‌شکل آن، آجر و گچ بهکار رفته است. اين دژ داراي 42 برج، 16 قراول‌خانه و دو ارگ عظيم است. قراول‌خانه‌ها دو طبقه احداث گرديده که قسمت زيرين آن اتاق امور نظامي و طبقه‌ي بالايي محل سکونت خانواده‌ي افسران نظامي بوده است. قراول‌خانه‌ها مسلط بر محيط اطراف است و بخش نظامي آن در قسمت شرقي قلعه وجود دارد. در ديوار‌هاي قطور دژ در تمام طول آن، منافذ و روزنه‌هايي شيب‌دار تعبيه‌ گرديده که به جهت ريختن مواد مذاب و تيراندازي کاربرد داشته است. برج‌هاي اين قلعه سقف‌هاي‌گنبدي شکل دارند و ارتفاع ديوارهاي اين قلعه از 3 تا 10 متر متغير است و در نقاطي که نفوذپذير است قطر و ارتفاع ديوار و برج‌هاي آن بيشتر است و تنها يک راه براي ورود به قلعه وجود دارد که در قسمت شمال شرقي قرار دارد و در کنار در ورودي آن دو برج دفاعي با ارتفاع بلند ساخته شده است.

در قسمت شرقي قلعه‌رودخان، بناهايي مخروبه وجود دارد. در قسمت شمال و جنوب،ديوارهاي محصوركننده قلعه و برج‌هاي نگهباني در فواصل مختلف به چشم مي‌خورد. اتاق‌هاي هشت‌ضلعي كه از آجر ساخته شده در روزگار ما همچنان بر فراز برج‌ها خودنمايي مي‌کنند. مساحت بخش غربي، بيش از مساحت بخش شرقي است. بخش شرقي شامل 12ورودي، زندان، درِ اضطراري، حمام، آبريزگاه و همچنين چند واحد مسكوني مي‌شود. بخش غربي نيز 12ورودي، چشمه، حوض، آب‌انبار، سردخانه، حمام، آبريزگاه، شاه‌نشين و چند واحد مسكوني را شامل مي‌شود كه به وسيله برج و بارو محصور شده است.

            آقاي مسعودي، مرد ميانسالي که پس از ورود به دژ با آن روبرو مي‌شوي برايم توضيح داد: در گذشته، چشمه آبي در داخل قلعه جاري بوده و هنگامي که قلعه به محاصره‌ي دشمن درمي‌‌آمد نيروها و ساکنين مستقر در دژ از آب آن استفاده مي‌کرده‌اند. اين چشمه پس از زلزله سال‌1369گيلان خشك شد و در سال‌هاي اخير توسط ميراث فرهنگي و گردشگري و صنايع دستي استان گيلان احياء و مرمت گرديده است. آقاي مسعودي از بوميان تالشي منطقه و راهنماي بسيار خوبي براي عموم بازديدکنندگان از دژ مي‌باشد.

سخن آخر

            نگارنده توصيف دژ سترگ قلعه‌رودخان را به همين مقدار بسنده مي‌کند و نظر به عظمت قلعه و زيبايي فوّق‌العاده‌ي منطقه‌ي «قَلَه‌روخون» تالشي که همان «قلعه‌رودخان» فارسي است، از همه‌ي خوانندگان اين مقاله دعوت مي‌کند روزي را براي ديدار از آن برنامه‌ريزي نموده و با تفرج و سير در تاريخ و طبيعت قله‌روخون از تاريخ‌وطبيعت (تؤامان) بهره‌مند شوند و يقين دارد يک روز به ياد ماندني را در زندگي‌تان خواهيد داشت.

 

منابع مورد مراجعه:

با تشکر از توضيحات ارزشمند آقاي مسعودي، راهنماي محترم ميراث فرهنگي در قلعه‌رودخان، در نوشتار فوق کم و بيش از منابع زير بهره‌مند بوده‌ام:

1.       از آستارا تا استارباد، ستوده، منوچهر، جلد 1، چ2، زمستان 1374

2.     کتاب گيلان، جلد دوم

3.    سايت قلعه‌رودخان

4.      جهان اقتصاد، 19/09/1385

5.     جام جم، 06/04/1381

6.     ايران، 20/03/1377



[1]. ستوده، منوچهر، از آستارا تا استارباد، چ2، زمستان 1374، جلد 1، صفحه‌ي 157

+ نوشته شده توسط قربان صحرایی چاله سرایی در چهارشنبه 17 تیر1388 و ساعت 14:28 |

بسم الله الرحمن الرحيم

ياران سلام

امروز سوم جمادي‌الثاني سالروز شهادت ام‌ابيهاست. همان بانوي بي‌نشاني که مادر پدر بود.

همان مادري که برکات وجودي‌اش از خاک تا افلاک را در نورديده اما جماعتي نمک‌نشناس حرمت حريمش را نگه نداشتند و در عنفوان جواني‌اش داغي بر دل برترين مرد روزگار نهادند که آن را تا ابد التيامي نيست.

آن بانوي بي‌نشان را در شهر پدر مسکن و مأوايي بود ملجاء و پناهگاه دردمندانِ بي‌پناه، امّا دست ناپاک نامردان زمانه، ناجوانمردانه آن را در آتش کينه و عداوت خويش سوزاندند و پاره‌ي نيم‌سوخته‌ي باب آن منزل را بر حرير سينه‌ي آن دردانه‌ي حبيب‌الله فشردند و بدين‌سان نيلوفر آسماني‌اش را پژمردند...

... رفقا! در بقيع نشان از همه بود؛

هرچند غبار غريبي چهار بارگاه منوري که در حصار زنجير بني‌اميه‌ي زمان اسير بودند و غربت مظلوميتشان از فرش تا عرش نمايان، اما خشت‌پاره‌هايي نشان‌ از بارگاه‌شان داشت؛

هرچند پاره‌ي 18 ماهه‌ي رسول مهرباني‌ها را نشاني براي زوار از راه رسيده از کرانه‌هاي اين عالم خاکي وجود داشت؛

هرچند نشاني از مادر پسران يافتم و غبار غريب تربتش را که از پرواز کبوتران زائرش؛ آهسته و نرم بر مي‌خاست و بر بام گونه‌هاي من فرود مي‌آمد، سرمه‌ي چشم کردم و با ديدگان باراني‌ام آن بارگاه غمکده را زيارت نمودم، هرچند باورم نمي‌شد اينجا مزار مادر سرداري است که آوازه‌ي وجودش در روز دهم چنان پر کشيد و همانگونه که ابراهيم خليل بر قله‌ي ابوقبيس نداي حج سر داد، او نيز در دشت کربلا به پيروي از خليلش نداي آزادگيي سرداد که اعصار را درنورديده و همچنان طنين بلندش جاري در زمان است و زمزمه‌اي جاودان در هر گوش شنوا ...

... آري در آن بهشت نشانها يافتم که جگر را پرخون مي‌کرد و دل‌ها را تفتيده و سيلاب سرشک را بر ديدگان روانه، امّا به هر حال نشان بود از همه‌ي آنهايي که بني‌اميه کمر بسته است تا بي‌نشانشان کند، امّا دوستان من؛

اما دوستان من، اي آناني که دل در گرو بانوي بي‌نشان مدينه داريد،

با مژه‌هاي ديدگان باراني‌ام که پهناي گونه‌هايم را در موج رودخانه‌ي خويش غرق نموده بود، تمام درازاي تاريخي کوچه‌ي بني‌هاشم را با توان ناتوان خويش روبيدم، از آستان ورودي گنبد سبز تا دروازه‌ي ورودي بهشت بقيع و از آنجا تا آن سوي بيت‌الاحزان همه را با چشم دل کاويدم؛

هرچند همه‌جا عکس رخ يار عيان بود؛ اما باور کنيد هيچ نشاني از آن بانوي دو سرا و دل‌پاره‌ي ۱۸ ساله‌ي رسول رحمت بر ديده‌ي ظاهر نمايان نگشت و افسوس و اندوه زيارت بارگاه بي‌نشان آن پر‌نشان همچنان بر دل غمديده‌ي ما باقي ماند تا روزي که آن منتقم بيايد و ...

... اما امروز با پلي که از دل خويش به عمق تاريخ مي‌زنيم و بدين‌وسيله خود را به سراي آن بانوي بي‌نشان مي‌رسانيم، بايد خويش را مهياي رسيدن آن منتقم بکنيم تا از راه برسد و غربت و مظلوميت تاريخي پيروانش را پايان دهد ...

به اميد ديدار نازنينش ...

+ نوشته شده توسط قربان صحرایی چاله سرایی در پنجشنبه 7 خرداد1388 و ساعت 14:58 |

بسم الله الرحمن الرحيم

همراهان هميشگي، سلام

ديري است برايتان چکه‌اي به يادگار نگذاشته‌ام، معذورم داريد. تحفه‌اي تقديم مي‌شود و شايد تا ماهي ديگر فرصت به من اجازه ندهد بيش در خدمت باشم. ناگزير پيش‌پيش به پيشگاهتان عذر تقصير مي‌آورم و طلب بخشش مي‌نمايم.

ضرب‌المثل تالشي

امّا بهار است و طبيعت و زمان در ارديبهشت سير مي‌کند. اين ماه زماني است که در آن نماد کوچکي از توصيف قرآن کريم از فردوس برين را مي‌توان در دشت و دامن به تماشا نشست. کمتر کسي است که طبيعت رنگارنگ و پرطراوت و رؤيايي گيلان، به ويژه تالش را سير کرده باشد و تصويري از «جَنَّاتٌ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الانْهَارُ»ي که خداي سبحان در قرآن کريم معرفي نموده است را در ذهن خويش تداعي نکند.

اما چميدن در بيشه‌زارهاي تالش تنها به تماشا و حظّ معنوي از آن بسنده نمي‌شود، چه آنکه بعضاً خوردني‌هاي بسيار مَلَس و خوشمزه‌اي هم در اين سير نصيب گردشگر مي‌شود که آنهم مي‌شود گفت به نوعي تداعي‌کننده‌ي مأکولات بهشتي است.

يکي از اين ميوه‌هاي بسيار خوشمزه و شيرين طبيعت تالش «توت فرنگي» طبيعي است که در بيشه‌زارهاي تالش در اين فصل به وفور يافت مي‌شود. اين ميوه در زبان تالشي شاندرمنيان «اِري» تلفظ مي‌شود. دو ديگر گياه «گُلپَر» است که خاصيت طبي و دارويي آن بر کسي پوشيده نيست. ساقه‌ي اين گياه هنگامي که هنوز طراوت و شادابي و تازگي خويش را از دست نداده باشد يک ميوه‌ي اعياني و کمياب در شب‌جيره‌هاي تالشان است و هنگامي که طراوتش را از دست داد و سفت شد دانه‌ي آن برداشت شده و در موارد مختلفي از مأکولات قابل استفاده است که شرح آن خود صفحاتي جداگانه را مي‌طلبد. در زبان تالشي به گُلپَر «سو» گفته مي‌شود. در ادبيات عاشقانه‌ي عاميانه تالش «سو» به نوعي نماد عشق است که معمولاً عاشق معشوقش را طي ابياتي عاشقانه دعوت مي‌کند تا با هم به کوه بروند و ضمن حظّ معنوي از طبيعت سرشار از طراوت، به تناول «سو» نيز مشغول شوند.

بِ بشَم کو،

بچينَم سو،

کونَه‌ش پوس آکَرَم،

لَچَش کَرَم بو

اي يار شيرين! بيا باهم به کوه برويم / و گياه سو بچينيم / ساقه‌اش را برايت پوست مي‌کنم (تا نوش فرمايي) / گلبرگش را تقديمت مي‌کنم تا عطر دل‌انگيزش مشامت را بنوازد.

از ادبيات عاميانه تالش برايتان گفتم، دلم نمي‌آيد برايتان نگويم که تالشان از طبيعت خدا بهره جسته و عناصرش را به عاريت گرفته‌اند و تمثيل و مثل‌هايي ساخته‌اند که در موارد لزوم و به هنگام بيان منويات خويش براي فهم بيشتر از آن بهره برند. ضرب‌المثل ذيل نمونه‌اي از اين امثله است:

أوَختي  إريا  وُ  سُوئَـه ليو، ألان گَرمَه وايَـه وُ پوسَـه ليو.

A Vakhti Eriyā O Sōa  Liv, Alān Garma  Vāya O Pōsa Liv.

آن وقت­ها، زمانِ توت­فرنگي بود و موسم شادابي و وفور گُلپَر، الآن، زمانِ باد گرمِ (پائيزي) است و برگ خشك شده‌ي درختان.

توضيح: معمولاً اين ضرب­المثل هنگامي به كار مي­رود كه شخصي زماني در ناز و نعمت و تنعم بوده ولي در حال حاضر از مُكنت و مال دنيا بهره­اي ندارد. در چنين موقعي با حسرت و اندوه از اين ضرب­المثل استفاده مي­شود.

همانگونه که در صدر آمد در زبان تـالـشي به توت­فرنگي «اِري» گفته مي­شود. اين ميوه‌ي بسيار خوشمزه به صورت طبيعي و وحشي و جـنگلي در بيشه­زارهاي ارتفاعات و ييلاق­هاي منطقه مي­رويد و اندازه‌ي آن از توت­فرنگي كشاورزي كوچكتر است. معمولاً بزرگترها وقتي به دشت­هاي زيبا و پر از توت­فرنگي در مراتع سرسبز تالش مي­روند در بازگشت به خانه، از ساقه بسيار نازك و كشيده‌ي نوعي علف محلي به نام «شالَه دُمَه واشšāla doma vāš» براي بند كردن آن استفاده كرده تا براي نونهالان و بچه­هاي كوچك خود هم سوغات خوشمزه­اي آورده باشند. كودكان وقتي توت­هاي زيبا كه مانند تسبيح به بند كشيده شده را در دستان بزرگتر خانواده مي­بينند خـوشحالي زايدالوصفي بر آنان مستولي مي­شود. نگارنده که به تازگي کوچ عموي گرانقدرش مرحوم محرمعلي را به بهشت جاويدان به نظاره نشسته، از بهاراني که کودکي و نوجواني خويش را با آن نازنين سپري مي‌کرد خاطرات بسيار خوشي دارد. يکي از آن موارد تناول همين سوغاتي از دست مهربانش بود که همواره با استفاده از ذوق خويش و بهره‌مندي از عناصر طبيعت برادرزادگان و فرزندانش و به ويژه مـرا مهمان سفره‌ي سخاوتمندانه و گسترده‌ي نقاش ازل مي‌نمود. خدايش بهشت برين را جايگاهش قرار دهد.

همچنين منظور از «سوئه­ليو» برگ تروتازة گياه «گُلپَر» است كه در فصل بهار در دشت­ها و دامنه­هاي سراسر ارتفاعات تالش فضا را خوش­بو و مُعطر مي­كند و اين زمان كنايه از وفور نعمت است؛ برخلاف فصل پاييز و زمستان كه خبري از سرسبزي نيست. 

+ نوشته شده توسط قربان صحرایی چاله سرایی در سه شنبه 8 اردیبهشت1388 و ساعت 0:38 |

بسم الله الرحمن الرحيم

ياران و همراهان سلام

تالشان سلام

اي همه‌ي دوستان و علاقمندان ايران‌زمين سلام
سه‌شنبه 27 اسفندماه 1387 خشکه‌دريا سبب شد که در بخش نظرات وب‌سايت آقاي دکتر بختياري (تاسينه‌تالش) بنويسم:

آه! خشکه‌دريا!
کودکي‌هايم را کوتاه‌روزگاري بود با تو زيستن، با تو نمو کردن و با تو بزرگ شدن.
خشکه‌درياي زيبا!
گمان نمي‌کنم فراموش کرده باشي نگاهم را که از بالاي صخره‌ي پرچين‌مانند «درازَه‌بَره» از شرق ييلاق باستاني «نايَه‌شَر» بر تو مي‌دوختم و تو آرام و سبز نظاره‌گر اطراف خويش. باور کن باور داشتم و باور دارم که حتي نگاه کودکانه‌ي مرا نيز از آن دور دورا چه زيبا مي‌خواندي و من بوسه‌ي مهربانت را که با موج آرامت بر سينه‌ي ديواره‌ي صخره‌ي قبله‌نماهت مي‌نواختي با تمام وجودم حس مي‌کردم.
خشکه‌درياي عزيز!
مرا کي‌ فراموش شود آن روزگاري که نازنين عمويم آقاي محرمعلي دست کوچک مرا در دست سردوگرم‌چشيده‌ي روزگاري‌اش مي‌فشرد و همراه با گله‌ي رنگين رمه به سمت شرق ييلاق نايه‌شر مي‌برد. آنگاه که رمه در «اَرَيم» صخره‌ي «درازَه‌بَره» به چرا مشغول مي‌شد «باشلق»، آن رداي روانداز تن‌پوش عمو زيرانداز مي‌شد و من رويش مي‌نشستم و نواي سوزناک ني هفت‌بند تالشه‌لَلَه که از عمق دل عموي نازنينم برمي‌خاست و از حنجره‌اش به پرواز درمي‌آمد و در حلقوم لَلَه مي‌پيچيد و با سوزي دلنشين، از آن متولد مي‌شد و رقص‌کنان در حاليکه زنگوله‌هاي رمه نيز همراهي‌‌اش مي‌نمود فضاي باطراوت درازه‌بره را عطرآگين مي‌کرد و تو گويي نسيم خنک و آرام طبيعت نيز که از جانب تو به درازه‌بره گسيل شده بود برگ‌هاي «الاش‌»ها و «اولَـس»‌ها را هم به وجد در مي‌آورد.

اي خشکه‌درياي آرام!
مي‌دانم هرگز باورت نمي‌شود که من فراموش کرده‌ باشم روزگاري را که عموي عزيزم محرمعلي در يک عصر چهارشنبه‌اي چگونه با صوت نمکينش گله را به سمت «ليسَن» فرا مي‌خواند تا گوسفندان و بزها را در يک ضيافتي ملَس به مهماني سفره‌ي نمک ببرد؟ و چه زيبا بود پرواز گله پشت‌سر عمو تا ليسَن‌گاه.
آيا مرتبه‌اي ديگر آن‌ روزگار با صفا تکرار خواهد شد؟
خشکه‌درياي ديرپاي!
امشب دل‌يادداشت‌‌هاي دکتر فرزاد که از حنجره‌ي خوش‌ذوق حامدي عزيز تراويده بود، خيال مرا سوار بر بال خاطره به سوي تو به پرواز درآورد و در اين فاصله‌ و مسافت قريب به شش ميليون متري که از تو دورم لحظاتي با ترنم شبنم چمن‌زارهاي دشت «نرمي‌چال» تو خوش زيستم و احساسم باراني شد و خنکاي يک بامداد خردادي را از لابلاي برگ‌ْ‌برگِ راشستان‌هاي «خوئَه‌لونه» به سوي من گسيل داشت...
... و چقدر دلم برايت تنگ شده اي آشناي ديرين و همراه همشيگي‌ام ...
... افسوس ...

اما امروز 15 فروردين 1388 است و من ناگزيرم تا برايت بنويسم:

اي خشکه‌دريا

خبري تلخ برايت دارم، 10 روز پيش که 10 روز از درددلم با تو مي‌گذشت روح بلند عموي نازنينم محرمعلي به سوي ابديت پرواز کرد تا به صاحبش حضرت حق بپيوندد و قلب مالامال از عشقي که به همنوعان تالشي و غير تالشي‌‌اش داشت از تپش ايستاد و ما را در غم فراق خويش غرق نمود.

اي خشکه‌دريا!

ديگر منتظر گام‌هاي بلند و آرام و باوقار عموي نازنينم نباش زيرا آن قدم‌هاي استوار در خاک سرد امام‌زاده‌شفيع شاندرمن آرام گرفت و رفت تا در همسايگي مضجع شريف حضرت‌امام‌زاده شفيع براي هميشه بياسايد.

خشکه‌دريا!

نمي‌دانم چگونه؛ اما از تو خواهشي دارم و آن اينکه از عمق دل فرياد بزن تا نسيم خنکي که از سوي خوئه‌لونه به سويت مي‌وزد صدايت را به گيريه‌هاي سيف‌آستونه، امروئه‌خوار، نايشه‌شر، وييرگا، قله‌ي ستبر شله‌خوار برساند که ديگر منتظر عموي عزيزم نباشند. خشکه‌دريا به درازه‌بره بگو ديگر عموي خوبم هرگز از تو گذر نخواهد کرد و از صداي ني عمو که اينک در بايگاني شکاف صخره‌هاي توست خوب مواظبت کن زيرا ديگر آن موسيقي گوشنواز غريب و «تاسين» از حنجره‌ي خفته در خاک عمو بر نخواهد خاست.

اي خشکه‌دريا!

سلامم را به بيشه‌زارهاي اطراف «گندمه‌زمين» و «کلاکي‌ژيه» برسان و بگو ديگر دستمال جيبي عمو برايتان پهن نخواهد شد تا برايم «اري» و «گاولک» سوغات بياورد. به سوئه‌چال بگو که ديگر منتظر عمو نباشند تا از شما برايم «سو» بچيند. نيز به باسکمه‌چال بگو الاف تو ديگر رنگ عموي سرخ‌رويم را هرگز نخواهد ديد ...

خشکه‌دريا!

با نااميدي از تو سئوالي نموده‌ بودم که «آيا مرتبه‌اي ديگر آن‌ روزگار با صفا تکرار خواهد شد؟» اما ديگر توقع پاسخ از تو ندارم زيرا آن پاسخ در کوچ عمو به سوي بهشت نهفته بود که: خير ديگر هرگز آن روزگار باصفا تکرار نخواهد شد.

خشکه‌درياي ديرزي!

«ناگهان چه زود دير شد» ...

و خداحافظ عموي خوبم،

خداحافظ سيف‌آستونه، خداحافظ نايه‌شر، خداحافظ پوسته‌ليوه‌چمه،

و خداحافظ لنگره‌بيلگا، گول‌گول، للکون و ...

و خداحافظ عموي نازنينم، روح بلندت شاد و بهشت برين مأوايت باد ...

...

+ نوشته شده توسط قربان صحرایی چاله سرایی در شنبه 15 فروردین1388 و ساعت 23:46 |

بسم الله الرحمن الرحيم

ياران سلام،

اسالم عزيز بر تو نيز سلام ويژه دارم

برايتان اندکي از خشکه‌دريا خواهم گفت. پس کرم فرموده با بنده همراه شويد.

راستي اين آخرين مطلبي است که در وب‌سايتم در سال ۱۳۸۷ مي‌گذارم و انشاءالله بنا دارم به فضل الاهي براي ديدار عزيزان روز چهارشنبه ۲۸ اسفندماه راهي شاندرمن شوم تا ديدارمان با عزيزان، خويشان، دوستان، رفقا، آشنايان، دران، شاندرمن، ماسال، به طورکلي تالش و تالشان اعم از انسان‌هاي مهربانش و سرزمين باصفا و با طراوتش تازه گردد. اميد است دوستان قديم را زيارت نمايم و دوستان جديدي بيابم، دوستان ناديده را حضوري ملاقات نمايم و ...

انشاءالله اگر عمري باقي ماند پس از تعطيلات نوروزي و در سال ۱۳۸۸ چنانچه تواني حاصل شد و واژگاني بر ذهن قاصر اين کمترين تالشان عبور کردند سعي مي‌کنم آنها را در حد توان و عرضه‌ي خويش در صفي منظم رديف نمايم تا آن واژگان برای شما از تالش و فرهنگ و تاريخ مردمش بگویند.

پیش پیش فرا رسیدن نوروز باستانی را بر شما و همه ی ایرانیان تبریک و تهنیت عرض می کنم و آرزومندم خداوندگار گیتی فروز روز به روز بر سربلندی ایران و ایرانیان بیفزاید و سال ۸۸ و همه ی اعصار پیش رو را برایشان همواره مبارک ومیمون گرداند و از جمیع بلایای طبیعی و تمامی فتنه های اهریمنی جنی و انسی مصون دارد.

خشکه‌دريا

تالش سرزميني زيباست. اين سرزمين براي بسياري از هموطنان ناشناخته است. حتي براي خيلي ازخود تالشان. سرزمين تالش داراي مواهب بي‌كراني است كه از سرانگشت نقاش ازلي خداوندگار هستي‌آفرين تراويده و طبيعت بي‌كران آن چنان داراي آراستگي است كه آدمي در تماشاي جلوه‌هاي بس بديع و بي‌بديل آن ناگزير است انگشت حيرت به دندان گزد. «تالش‌زمين» هم مكان زيارت است؛ چه آن‌كه در جاي‌جاي آن بزرگاني از اولياءالله خفته‌اند. انسان‌هاي شريفي كه در حيات خويش ملجاء و مأمني براي مردم اين سامان بودند و آن‌گاه كه به ديار دوست شتافتند, تُربت‌شان زيارتگه عشاق عارف اين ديار شده است.  و هم محل سياحت. سياحتي در طبيعت‌هاي بكر و شگرف. گردش در تابلوهاي رنگارنگ طبيعيِ تالش‌زمين آدمي را در فراسوي رؤياهاي واقعي سير مي‌دهد. طبيعت خيال‌انگيز ييلاقات مخملين سبزپوش تالش آن‌چنان زيباست كه بايد رفت و ديد نه گفت و شنيد، چه آن‌كه از قديم گفته‌اند «شنيدن كي بود مانند ديدن؟».  امّا ما ناگزيريم از نوشتن. به جهت اين‌كه بشناسيم و بشناسانيم به ديگران تالش‌زمين‌ را.

آن‌چه در پي مي‌آيد گوشه‌اي است از اين درياي بي‌كران زيبايي الهي در دل جنگل‌هاي آرميده در خاك تالش به نام «خشكه‌دريا». اميد كه با سفر به ييلاقات بي‌بديل تالش بر هموطنان عزيز خوش بگذرد و همواره با خاطري مملوّ از شادي و مسرَّت از مسافرت‌هاي‌شان به تالش ياد نمايند.  

موقعيت جغرافيايي و تاريخي

خشكه­دريا منطقه­ي گود افتاده­اي است كه در حدود 5/1 كيلومتر طول و به همين اندازه هم عرض دارد و با تيغه­ي كوهي كه خلخال و شاندرمن را از هم جدا مي­كند، چندان فاصله ندارد[1]. در «كتاب گيلان» وسعت درياچه‌ي خشكه­دريا به صورت تقريبي، «4 هكتار» نوشته شده است اما اين وسعت صحيح نيست و به صورت حدس و گمان ثبت شده است. در واقع کتاب گيلان با استناد به نوشته‌هاي رابينو وسعت درياچه را چهار هکتار ذکر کرده است اما بر اساس آخرين اطلاعاتي که توسط پايگاه «سازمان زمين‌شناسي و اکتشافات معدني کشور» منتشر شده وسعت خشکه‌دريا 12.5 هکتار اندازه‌گيري و ثبت شده و عمق متوسط آن‌را حدود 10 متر ثبت کرده است. همچنين در زمان رابينو در آنجا آثار قنات‎هايي ديده شده است كه به نظر او براي ذخيره­ي آب استفاده مي­شده است. با توجه به وفور آب  در چشمه‎ها و جويبارهاي اطراف منطقه وجود هرگونه قنات در اين منطقه بسيار بعيد به نظرمي‎رسد.  نيز در خصوص وجود اين قنات‎ها نگارنده به معتمدين و ريش‎سفيدان متعددي از جمله آقايان «شعبان پورمحمد چاله‌سرايي» و« احد خاني خساره‌زادي» مراجعه و پرسش نمودم وليكن آن‎ها نيز دست كم اين موضوع را تأييد نكردند. در تاريخ 02/03/80 ضمن گفتگويي كه با آقاي احد خاني خساره‎زادي داشتم از ايشان پرسيدم نظر شما در مورد وجود قنات در خشكه‎دريا چيست؟ آقاي خاني كه از معتمدين و ريش‎سفيدان محلي ساكن در روستاي دران شاندرمن است گفتند: « در افسانه‎اي محلي آمده است كه در روزگاران گذشته چوپاني در ارتفاعات خشكه‎دريا به دامداري مشغول بود و منزل مسكوني‎اش در حومه خشكه‎دريا قرار داشت. از آن‎جايي كه حمل و نقل شير از ارتفاعات به منزل برايش به صورت روزمره آسان نبود , براي سهولت انتقال شير مسير «آلا[2]»ي خود در «بَـنْد[3]» تا منزل مسكوني‎اش در خشكه‎دريا را با قطعاتي سفالينه به صورت لوله‎كشي امروزي درآورده بود و بدين صورت شير دوشيده شده را به پايين انتقال مي‎داد! شايد آثار سفالينه‎هايي كه كم وبيش در منطقه يافت مي‎شود اين ذهنيت را ايجاد كرده كه در خشكه‎دريا قنات بوده باشد».

ارتفاع خشكه­دريا از سطح درياي آزاد حدود 1500متر است[4]. براي مسافرت به خشكه­دريا بايستي مسير شاندرمن ـ دران ـ طالب دره ـ حاجي­بيجارـ لَچور ـ كوهسار را طي كرد كه هر كدام از مناطق مذكور خود داراي زيبايي‌هاي خاصي هستند. البته هنگامي كه مسافر به لـچور رسيد مي­تواند ادامه­ي مسير را از طريق ميمونَه ـ كوهَن ـ وييَرگا و سيف­آستونَه ـ نايَه‌شرـ أمروئَه‎خوار, طي نمايد وليكن از مسير اخير چندساعتي ديرتر به مقصد خواهد رسيد. منطقه­ي بسيار زيباي خشكه دريا يكي از مناطق ييلاقي و بديع شاندرمن است كه در فاصله­ي تقريبي يك روزه راه (به صورت پياده)و با مسافت حدود 8 فرسخ از شاندرمن واقع شده است.

چگونگي ايجاد درياچه

به نظر مي­رسد به دليل ريزش كوه«سايله­سَر» و لغزش زمين در ضلع جنوبي اين درياچه در روزگاران گذشته و پرشدن حد فاصل دو كوه «خوئَه­لونه=Xōalōna» در ضلع شمالي و كوهِ «سايله­سَر=Sāylasar» در ضلع جنوبي، چاله‌اي بزرگ به صورت طبيعي در اين منطقه ايجاد گرديد.  با توجه به فراواني چشمه‌سارها و آبريزه‌هاي مختلف، آب‎هايي كه از اين طريق از مناطق مختلف بدانجا سرازير مي­شده موجب آب گرفتگي اين چاله­ي بزرگِ ايجاد شده در پشتِ اين زمين‌لغزش گرديده است و به تدريج آب آن زياد شده تا جايي­كه استخر بزرگي را تشكيل داده است. حومه­ي خشكه­دريا از مسيرهاي شمالي و شمال غربي داراي تپه­هاي دل­انگيزي است كه وقتي آدمي در فصل تابستان بدانجا پاي گذارد از آن همه زيـبايي و صفا و صميمتي كه بر آنجا حاكم است بي­اختيار انگشت حيرت بر دهان مي­برد و ناگزير جز حمد و ثـناي خـداي سبحان هيچ بر زبـان نمي­آورد.

ورزش‌هاي سنتي

با طلوع آفتاب در هر بامداد بهاري و تابستاني، زيبايي و طراوتي عجيب و غيرقابل توصيف بر منطقه مستولي مي­شود كه زبان از گوياي آن به تمام معناي كلمه قاصر است. هر غروب صداي زنگوله­هاي گوسفندان و رمه­هاي چوپانان و نواي دل­انگيز تنها همدم چوپانان «تالشه لَـلَه» كه همان ني تالشي است و صداي آبشارهاي اطراف و چهچه انواع پرندگان و به طور كلي آواي دل­انگيز طبيعت همه در هم مي­پيچند و با سرخي شفق كه از نهان شدن و فرو رفتن آفتاب عالم‌تاب در پشت كوه­هاي سمت غرب منطقه، در هم آميخته و جلوه­اي بي­نهايت طربناك بر محل متظاهر مي­گردد. جوانان و مردان تالش ساكن در منطقه از دشت­هاي اطراف خشكه­­دريا براي تفريحاتي سنتي و غيرسنتي بهره­ي كافي را مي­برند. ورزش اسب دواني يكي از زيباترين تفريحات سنتي است كه هر تابستان در خشكه­دريا و «نَرمي­چال» كه يكي از دشت­هاي وسيع و زيباي آنجاست به مسابقه گذاشته مي­شود. و در آن زنان و مردان سواركار تالش سوار بر اسب­هاي بومي تالش شده و منطقه را ساعاتي در حماسه و رزم فرو مي­برند كه مدت‌ها آن حماسه­ها در ذهن باقي مي­ماند. علاوه بر اين، بازي‌هاي محلي از قبيل «كلا مزا» و «داله مزا» و «كشتي باوَج» ديگر تفريحاتي هستند كه جوانان بومي منطقه به همان روش سنتي انجام مي­دهند.  «باوَج» كشتي محلي ايل تالش است كه در ييلاقات منطقه مرسوم بوده و هنوز هم گه‌گاهي به شـيوه­ي متداول در عروسي­هـا انجام مي­شود. همزمان و هـمراه با اين كشتي «ني» نواخته مي­شود، نـي­زن­ها معمولاً چوپان هستند. كشتي در فضاي باز و در محوطه­اي انجام مي­شود كه گرداگرد آن علاقمندان و مشتاقان محلي اين كشتي نشسته­اند[5]. بازي­هاي بچه­ها و نوجوانان را نيز بايستي به اين مجموعه اضافه نمود كه آن هم جايگاه مخصوص به خودش را داراست.

ييلاقات حومه

در اطراف خشكه­دريا ييلاقات زيبايي قرار دارد كه برخي از آن‌ها عبارتند از: «سيف­آستونَه (=صيف‌آستونه)»، «اَمروئَه­خوار»، «نـايَه­شَر» (گويند در ايام گذشته شهري بزرگ در آن‎جا داير بوده است)، «چَـرَه­چـال», «گُلي‎دشت» و« سِـرَسي» به ترتيب در شمال، شـمال غرب، و غرب و نيز« دَشـتِه»، « وَنـاو» و«اورَه­بَند» به ترتيب در جنوب، و جنوب غرب. همچنين است ييلاقات بالادست‌ها و اندکي دورتر و واقع شده در ارتفاعات خشكه‌دريا از قبيل «وييَرگا», «كَلَه», «سِرَوا», «علي‌واش», «لارَژيَه». در ييلاق لارژيه قله ستبر و جاويدان «بِزِندار» معروف است و همچنين بقعه‌ي «شاه پيلَيْن» زيارتگاه تالشان منطقه مي‌باشد. در جنوب ييلاق وييرگا بايستي از بقعه «جيلَرزِن» ياد نماييم كه مورد احترام اهالي است.

 هر كدام از مناطق ييلاقي فوق داراي جلوه­هاي بديعي است كه با گفتن و نوشتن قابل وصف نيست. هر چند نگارنده با توجه به موقعيت كاري كه دارد اكنون سال‎هاست از بهره‌مندي اين همه مواهب بي­كران الهي محروم مانده است ولي مرغ  دلش همواره در آن وادي­هاي به غايت زيبا پرواز مي­كند چه آنکه روزگار خردساليش را در اين وادي‌هاي بي‌نهايت دل‌انگيز سپري کرده و از آن خاطرات بسيار خوشي به يادگار دارد.

سوغاتي‌هاي ييلاق

عسل طبيعي, انواع فراورده‌هاي لبني, گوشت, پشم گوسفند, ماهي و صنايع دستي (شال, پوئَه‌گيرَوِه, چَنگيلَه, انواعي از تزيينات زين و يراق اسبان) بهترين سوغاتي است كه از ييلاق خشكه‌دريا مي‌توان براي عزيزان خويش هديه برد.  



[1]. رابينو، گيلان، ص130

[2]. كومه‌ي كوچك و موقتي شبانان تالش هنگام چراي گله. اسكلت آلا تماماً از چوب (شاخه نازك و تركه درختان) است. و پوشش آن از «سياجادر»(=سياه چادر) بافته شده از موي بز. داخل آلا از دو قسمت تشكيل شده. 3/1 آن جهت آتشگاه براي پخت و پز و گرما و گذاشتن ظروف مختصري كه همراه چوپان است و 3/2 بقيه محل استراحت «تالشه‌شونه»  مي‌باشد.

[3]. مرتع. ارتفاعي كه فاقد درخت است. با توجه به پوشش علوفه‌اي مراتع, اين مناطق از سرسبزي ويژه‌اي برخوردارند. در برخي از دشت‌هاي مراتع تالش پوشش شقايق‌ها چنان منطقه را فرا مي‌گيرد كه در دورنماي آن دشت تمام منطقه پوشيده از مخملي سرخ ديده مي‌شود.

[4]. ابراهيم اصلاح عرباني و ديگران، كتاب گيلان، جلد اول، ص 159.

1.  سيّدعلي ميرنيا، فرهنگ مردم (فولكلور ايران)، ص151.

+ نوشته شده توسط قربان صحرایی چاله سرایی در دوشنبه 26 اسفند1387 و ساعت 23:9 |
بسم الله الرحمن الرحيم

سلام

خشکه دريا

دوست بزرگواري با نام ((اسالم)) در نظرات بينندگان وب‌سايت آقاي دکتر فرزاد بختياري پرسيده بودند: خشکه‌دريا کجاست؟

اگر مي‌خواهيد بدانيد خشکه‌دريا کجاست با ما همراه شويد. ...

+ نوشته شده توسط قربان صحرایی چاله سرایی در دوشنبه 26 اسفند1387 و ساعت 22:6 |
بسم الله الرحمن الرحيم

ميلاد پرميمنت رسول مهرباني‌ها، پيامبر نور و رحمت، حضرت رسول اعظم، محمد مصطفي صلي‌الله عليه و آله‌وسلم و فرزند گرامي‌اش حضرت امام جعفر صادق عليه‌السلام را به همه‌ي مسلمانان تبريک و تهنيت مي‌گويم

+ نوشته شده توسط قربان صحرایی چاله سرایی در یکشنبه 25 اسفند1387 و ساعت 11:25 |
بسم الله الرحمن الرحيم

همراهان سلام

کولي‌چارشنبه‌ي تالشي را مي‌شناسيد؟

همان چهارشنبه‌سوري فارسي است که در زبان تالشي کولي‌چارشنبه يا کولوچارشنبه نام گرفته است.

+ نوشته شده توسط قربان صحرایی چاله سرایی در چهارشنبه 21 اسفند1387 و ساعت 23:24 |
بسم الله الرحمن الرحيم

ياران و همراهان هميشگي‌ سلام

همان طوري که مي‌دانيد امروز سه شنبه، ششم اسفندماه مطابق است با 28 صفر و سالروز رحلت و شهادت دو معصوم از معصومين چهارده‌گانه مسلمانان. به همين منظور پيشاپيش مصيبت رحلت پيامبر نور و رحمت، حضرت محمد مصطفي صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم و شهادت سبط اکبر آن رسول مهرباني‌ها، حضرت امام حسن مجتبي عليه‌السلام را به شما تسليت عرض مي‌کنم.

امّا همانگونه که پيشتر برايتان گفته بودم اينک در ماه اسفند يا ماه پيش‌واز نوروز قرار داريم.

در جوامع پيشين و دورتر از روزگار ما، يکي از مشاغل و پيشه‌هاي پر رونق در زندگي بشر حرفه‌ي «چوپاني» بود. قوم تالش نيز از اين قاعده مستثنا نبود؛ بلکه يکي از حرفه‌هاي اصلي تالشان را دامداري تشکيل مي‌داد. بي‌ترديد اين شغل در فرهنگ مردم نيز تأثير به‌سزائي داشته است. امروزه با نگاهي به فرهنگ شفاهي اقوام چنين بدست مي‌آيد که بسياري از اصطلاحات و واژه‌ها و ضرب‌المثل‌ها متأثر از اين حرفه و با توجه به آن پديد آمده‌ است.  

لَـرَه كِشَه‌ما: اين اصطلاح نيز نامي است كه به برج دوازدهم از برج‌هاي دوازده‌گانه خورشيدي داده شده است. اين اصطلاح را كه جامعه‌ي شباني تالشان براي اسفند ماه وضع كرده‌اند به معناي «ماه لاغر كشان» است. دليل ناميدن آن به «لره كشه ما» اين است كه در اين ماه كه در انتهاي زمستان قرار دارد تقريباً علوفه و اقلام تغذيه‌اي دام‌ها به پايان رسيده و سرماي آن سوزان است و در فرهنگ عامه عقيده بر اين است كه زمستان آخرين زور سرمايي خودش را به کار مي‌گيرد تا هر چه در توان دارد، در واپسين روزهاي حياتش بر موجودات تحميل کند. در اين ماه به دلايل گفته شده ممكن است تلفات دام ها‌ ـ به ويژه دام‌هايي كه از توانايي جسمي كمتر و ضعف بيشتري برخوردار بوده و لاغرند ـ بيشتر باشد.

آفتاوْ بَه حوت:  همچنين نام ديگر اسفندماه در تقويم محلي قوم تالش «آفتاوْ بَه حوت» است. پسوند حوت، نام سرياني ماه اسفند است كه در گاهشماري سنتي تالشان با پيشوند «آفتاوْ» به معني «خورشيد» جمع شده است.

 

+ نوشته شده توسط قربان صحرایی چاله سرایی در سه شنبه 6 اسفند1387 و ساعت 0:24 |